تبليغاتX
عاشقانه - هیزم شکن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: "چرا گريه مي كني؟" هيزم شكن گفت كه: "تبرم توي رودخونه افتاده."
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و به هیزم شکن گفت: "آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: "نه!!" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه: "آيا اين تبر توست؟" دوباره، هيزم شكن جواب داد: "نه." فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد: "آيا اين تبر توست؟" جواب داد: "آره." فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت. ناگهان زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه: "چرا گريه مي كني؟"
هیزم شکن: "اوه فرشته، زنم افتاده توي آب." فرشته رفت زير آب و با زن بسیار زیبایی برگشت و پرسيد: "زنت اينه؟" هيزم شكن فرياد زد: "آره!" فرشته عصباني شد و گفت: "تو تقلب كردي!!!"
هيزم شكن جواب داد: "اوه، فرشته!!! منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به اون زن زیبا 'نه' مي گفتم، تو مي رفتي و با زن زیبای دیگه یی ميومدي. و باز هم اگه به اون هم 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم ميومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه زن رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره!!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:4  توسط امیر  |