تبليغاتX
عاشقانه
سه مورچه

سه مورچه روي بيني مردي که زير آفتاب خوابيده بود، گرد هم آمدند و هر يك از آنها به رسم قبيلۀ خود اداي احترام کرد و سپس در همانجا ايستادند و سرگرم گفتگو شدند. نخستين مورچه گفت: زمين ناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم يزرعترين زميني است که تا به حال از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال يافتن دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم اما موفق نشدم.
دومين مورچه گفت: بارها مردم قبيلۀ من دربارۀ سرزميني نرم و لم يزرع سخن گفتند و مي پندارم که ما اکنون در همان سرزمين هستيم. سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت: دوستان! ما اکنون روي بيني مورچۀ بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچۀ بسيار توانا و قدرتمنداست. بدنش آنقدر بزرگ است که نمي توانيم آن را ببينيم و سايه اش آنقدر گسترده است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم و صدايش آنقدر بلند است که از شنيدن آن عاجزيم. اين همان مورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه جا هست!
دو مورچۀ ديگر به خاطر اين سخن خنديدند اما در همان لحظه، مرد دستش را بلند کرد و بيني خود را خاراند. سه مورچه زير انگشتان او له شدند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:17  توسط حدیث  | 

عدالت

در يكي از شبها، جشني در کاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي با تعجب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاري مي شد! شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟ مرد گفت: اي شاهزاده! من دزد نيستم و تاريكي چنين شبي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم اما اشتباها از پنجرۀ ديگري وارد مغازۀ بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت کرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و في الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند! مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي که حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم که پينه دوزي مي کند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا نگذاريد مي توانيد او را احضار کنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد! آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار کنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:14  توسط حدیث  | 

پادشاه دانا

در يكي از شهرهاي دور دست، پادشاهي قدرتمند و دانا فرمانروايي مي کرد. مردم شهر نه تنها از او مي ترسيدند بلكه وي را نيز دوست مي داشتند. در وسط شهر چاهي با آب گوارايي وجود داشت و همۀ مردم و حتي پادشاه و يارانش نيز از آن مي نوشيدند، زيرا چاه ديگري در شهر نبود. در يكي از شبها که همۀ مردم در خواب بودند، ساحره اي وارد شهر شد و هفت قطره از مايعي عجيب در چاه ريخت و گفت: از اين به بعد هر کسي از آب اين چاه بنوشد ديوانه مي شود!
صبح روز بعد همۀ مردم شهر به جز پادشاه و وزير از آب چاه نوشيدند و به گفتۀ ساحره دچار شدند و ديوانه گشتند. مردم گروه گروه از محله اي به محله ديگر و از کوچه اي به کوچۀ ديگر مي دويدند و مي گفتند: شاه و وزير ديوانه شده اند و آنان نمي توانند بر ما حكومت کنند! بيائيم تا ايشان را از تخت سلطنت پائين آوريم!
ماجرا به گوش شاه رسيد لذا دستور داد جام زريني که از اجدادش به ارث برده بود را از آب چاه پر کنند. آن را پر کردند و براي شاه آوردند. شاه از آن آب نوشيد و چون سيراب شد، به وزيرش داد تا او نيز چنين کند. مردم شهر از اين ماجرا مطلع شدند و شادماني کردند، زيرا دريافتند که پادشاه و وزير شهر، عقل خود را از دست نداده اند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:12  توسط حدیث  | 

هر کسی یه جوری فکر میکنه

در شهري روزي سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديك شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ايستاد. در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنيد، زيرا اگر دعاي خود را با شدت بسيار تكرار نمائيد، درخواستتان استجابت مي شود و از آسمان موش مي بارد!
سگ با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان مي شد با خود چنين گفت: در درك آنچه در کتابها هست، کودن تر از اين گربه ها نيست. مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد، استخوان است و نه موش؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:2  توسط حدیث  | 

آن سوي پنجره

  در بيمارستاني، دومرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتي با يكديگر صحبت مي کردند، از همسر، خانواده، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار ديگر در اين ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره، رو به پارك بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختهاي کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در کمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد که :"چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟". پرستار پاسخ داد : "شايد او خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:52  توسط حدیث  | 

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال جقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند که : "ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد".
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائماً مي گفتند که : "دست از تلاش برداريد، چون نميتوانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد". بالاخره يكي از قورباغه ها، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بيشتري تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: "مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟". معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فكر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:50  توسط حدیث  | 

کيك خدا

پسر کوچكي براي مادر بزرگش توضيح مي دهد که چگونه همه چيزها ايراد دارند : مدرسه، خانواده، دوستان و ... دراين هنگام مادربزرگ مشغول پختن کيك است، از پسر کوچولو مي پرسد که آيا کيك دوست دارد و پاسخ کوچولو البته مثبت است.
- روغن چطور ؟
- نه !
- وحالا دو تا تخم مرغ.
- نه ! مادربزرگ.
- آرد چي؟ از آرد خوشت مي ياد ؟ از جوش شيرين چطور؟
- نه مادر بزرگ ! حالم از آنها به هم مي خورد.
- بله ، همه اين چيزها بد به نظر مي رسند. اما وقتي به درستي با هم مخلوط شوند ، يك کيك خوشمزه درست مي شود. خداوند هم به همين ترتيب عمل ميكند .خيلي از اوقات تعجب مي کنيم که چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران سختي را بگذرانيم. اما او مي داند که وقتي همه اين سختي ها را به درستي در کنار هم قرار دهد، نتيجه هميشه خوب است ! ما تنها بايد به او اعتماد کنيم، در نهايت همه اين پيشامد ها با هم به يك نتيجه فوق العاده مي رسند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:49  توسط حدیث  | 

ارزش واقعی

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:47  توسط حدیث  | 

ایمان

مرد جوانی که مربی شنا و دارندهء چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:46  توسط حدیث  | 

سکه

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم، اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق‏العاده‏ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:45  توسط حدیث  | 

زنجیره عشق

در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود. در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد. در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا به زن کمک کند. زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد. مرد زن را که در بيرون از ماشينش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد. گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم. بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است، ضمنا" اسم من برايان آندرسون است.
فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود، اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد. برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است. تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود، از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد. هر مبلغي مي گفت مي پرداخت، چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد. برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد کار نکرده بود، براي کمک به يک نيازمند کرده بود، و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند.
او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود:" و آن وقت از من هم يادي کنيد". خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر کافه اي را ديد. به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا خانم موهايش را خشک کند. پيشخدمت لبخند شيريني داشت، لبخندي که صبح تا شب سرپا بودن هم نتوانسته بود محوش کند. آن خانم ديد که پيشخدمت باردار است، با اين حال نگذاشته بود که فشار ناشی ار کار روزانه تغييري در رفتارش بدهد. آن گاه به ياد برايان افتاد، وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت.
 پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد." چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود".
زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود. آن شب پیشخدمت به آن نوشته و پول فکر مي کرد، آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:43  توسط حدیث  | 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط حدیث  | 

دلم لک زده برای ۱ جرعه صداقت برای یک شانه ای که بتونم هروقت که حالم گرفته بود سرما روش بذارما اشک بریزم یک چشم مهربان که وقتی منا نگاه می کنه به عمق وجودم بی ببره ...............خدایا ای کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از بایین آمدن دست ها مستجاب می شد,ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست ای کاش کلمه ی حقیقت آنقدربالب ها صمیمی بودکه برای بیان کردنش نیازی به شهامت نداشت.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط حدیث  | 

توي آغوش بخشاينده ي تو!!

قلبم تند تر از همیشه تپید لبخند زدم و باورت کردم


با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم،



مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو



تکيه کردم و آرام شدم.



نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و



بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم.



احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و



بدي ها حفظ مي کند.



روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به



من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.



منو نسپار به فصل رفته ي عشق



نگذار کم شم من از آينده ي تو



به من فرصت بده گم شم دوباره



توي آغوش بخشاينده ي تو
 
 
 
 
 
 
 
 
 
         
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:27  توسط حدیث  | 

شكسپر: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر برگشت، از آن توست و اگر برنگشت...
آدم خوش بین: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... نگران نباش، بر می گردد.
آدم مشکوک: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر برگشت، از او بپرس « چرا» ؟
آدم عجول: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر در مدت زمانی معین برنگشت، فراموشش کن.
آدم صبور: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بر نگشت، منتظرش بمان تا برگردد.
آدم شوخ: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بر گشت و هنوز هم احساس میکنی دوستش داری، باز هم به حال خود رهایش کن، این کار را مرتب تکرار کن.
بیل گیتس: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بر گشت می‌توانی به خاطر هزینه دوباره نصب شدن محاکمه اش کنی، اما به او بگو که همچنان می تواند پیشرفت کند.
زیست شناس: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... او، تکامل خواهد یافت.
آمارگر: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر دوستتان دارد احتمال برگشتش زیاد است و اگر دوستتان ندارد، احتمال ایجاد رابطه مجدد غیر ممکن است.
مامور بیمه: اگر کسی را دوست داری، طرح را نشانش بده... اگر بازگشت با او قرارداد ببند، ولی اگر بر نگشت، دنبالش کن و هرگز تسلیم نشو!
فیزیکدان: اگر کسی رادوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بازگشت، به خاطر قانون جاذبه است ولی اگر باز نگشت، یا اصطحکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است.
ریاضیدان: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بازگشت طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر بازنگشت...
به سبک امروزی: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بازگشت، از آن تو خواهد بود و اگر بازنگشت، تعقیبش کن و یا به اداره مهاجرت گزارش بده که حضورش در کشور غیر قانونی است!!
فروشنده: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:16  توسط حدیث  |