مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:17 توسط امیر
|
|
آنگاه که به میدان آمدم قوانین بازی را خوب می دانستم. می دانستم که در هر بازی خطا هست، برخورد هست، آسیب دیدگی هست... در انتهای بازی بدنهای کوفته و مجروح هست. باید همه را دید و به جان خرید. باید تا آخرین دقیقه بازی کرد. حتی شاید در وقت اضافه. چون هر بازی یک نتیجه هم دارد. برد یا باخت.. خوشحالم که در این بازی نباختم هر چند زخم بسیار خوردم و ناجوانمردانه بازی کردن را دیدم. افسوس ای قهرمان کوچک٬ تاب نیاوردی تا به آخر. بی تابانه به سوی بازی دیگر شتافتی امّا ندانستی که بازی نیمه کاره یعنی باخت. بازنده شدی. برد را به من تقدیم کردی که تا آخر بازی رفتم. میشد این برد را با هم به دست آوریم. من به رختکن میروم تا بعد از تجدید قوا بازی اصلی زندگی خود را آغاز کنم. تو را نمی دانم....
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:12 توسط امیر
|
يك: دوستت دارم، نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا می كنم.
دو: هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد، باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه: اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار: دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد، ولي قلب تو را لمس كند.
پنج: بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
شش: هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.
هفت: تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد، تمام دنيا هستي.
هشت: هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
نه: شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس
شخص مناسب را. به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
ده: به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد، لبخند بزن.
يازده: هميشه افرادي هستند كه تو را ميازارند. با اين حال همواره به
ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره
اعتماد نكني.
دوازده: خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي،
قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
سيزده: زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق
مي افتد كه انتظارش را نداري.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:12 توسط امیر
|
|
این شيوه خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شيوه خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف
بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با
او حرف بزنید؟
این شيوه خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که
مدّت هاست از او خبری ندارید. سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید، یا
تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شيوه خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن
را درخواست کرده باشید، دریافت کرده اید، در حالی که توانایی پرداخت هزینه
آن را نداشته اید؟
این شيوه خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این
متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در
قلبتان حضور دارد.
به خداوند نگویید که چقدر طوفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است... به طوفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است... |
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:8 توسط امیر
|
هر
کدام از ما در زندگی مواقعی را تجربه کرده ایم که زندگیمان در نهایت
دشواری بوده - مثلا تنها مانده ایم - از پس پرداخت وامها - قسط ها و
صورتحسابها برنمی آمدیم- شغلمان را از دست داده ایم- یا کسی که بیشتر از
همه دوستش داشتیم، ما را ترک کرده بود. در این مواقع حتی فکر نمیکردیم که
بتوانیم تا هفته بعد دوام بیاوریم ولی به هر ترتیب دوام آوردیم.
ممکن است در این لحظات آن دورنمای زیبایی که از زندگی داشتیم را در جایی
گم کرده باشیم و دنیایمان را تیره تر از آنچه هست رنگ کرده باشیم. در این
زمانها آینده برای ما بصورت کانونی از مشکلات جلوه می کند و ما مرتب با
خود میگوییم: "نه بابا!!! این مشکل من فیل رو هم از پا در میاره!!!"
اگر کسی برای یک سفر یک روزه به اندازه یک عمر زندگی در یک جزیره متروکه
آذوقه بردارد، کار احمقانه ای کرده است. اما چطور احمقانه نیست که ما
آدمها تمام دلشوره ها و نگرانیهای بیست و پنج سال بعدمان را در یک بقچه
میریزیم و از حالا با خودمان حمل میکنیم؟ و تازه تعجب هم میکنیم که بار
زندگی چقدر سنگین و طاقت فرساست!
ما معمولا فراموش میکنیم که اساسی ترین نیازهای ما هرروز دارند برطرف
میشوند.
من عاشق ماجرای مردی هستم که به دکتر رابرت تلفن زده و گفته بود:
" دیگه همه چی تموم شد- زندگیم نابود شد- تموم داراییم دود شد و رفت هوا!
دکتر رابرت از او پرسیده بود: آیا هنوز میتونی ببینی؟
- آره میتونم
- هنوز میتونی راه بری؟
- آره میتونم
- مسلما هنوز گوشها و انگشت هات هم سالم هستن وگرنه نمیتونستی به من زنگ بزنی!
- آره خب!! سالمن!
و دکتر رابرت به او گفته بود: پس گمون میکنم با این حساب تقریبا همه
چی سرجاش باشه! تو همه چی داری تنها چیزی که از دست دادی فقط پولهات
بوده!!!"
سئوال دیگری که میتوانیم از خودمان بپرسیم این است که بدتر از این حالت چه
اتفاقی میتوانست بیفتد؟ واگر آن اتفاق بدتر می افتاد، آیا باز هم
میتوانستم به زندگیم ادامه بدهم؟
ما اغلب مسائل را از آنچه هست بزرگتر می کنیم، حتی شاید بدتر از اینها هم
اتفاق بیفتد و زجرآور هم باشد، اما باز آنجا هم آخر دنیا نخواهد بود.
سئوال دیگر آن است که آیا خیلی زندگی رو به خودم سخت نگرفته ام؟ آیا
تابحال متوجه شده اید که گاهی سر مسئله ای که دوستتان حتی چند ثانیه هم به
آن فکر نکرده، شما مدتها بی خوابی و زجر کشیده اید؟
این غالبا به این خاطر است که ما زندگی را به خودمان سخت گرفته ایم و فکر
میکنیم که همه دنیا کارهایشان را ول کرده اند و دارند مارا نگاه میکنند.
در صورتی که این طور نیست. تازه اگر این طور هم باشد، خوب که چی؟ تردیدی
نیست که شما دارید زندگیتان را می کنید، آن هم به بهترین شیوه ای که بلد
هستید.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط امیر
|
مردی
برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفت وگوی جالبی بین او
و آرایشگر در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند. وقتی
به موضوع خدا رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟ آرایشگر: کافی است به خیابان بروی تا ببینی
چرا خدا وجود ندارد! به من بگو اگر خدا وجود داشت، آیا این همه مریض می
شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم، که اجازه میدهد این چیز ها وجود
داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و گفت:
میدانی چیست، به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگر ها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که
آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه، آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین جاست! خدا هم وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:52 توسط امیر
|
از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران و
بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است، فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد.
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ اینه که مهم باشی!
حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو. مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را.
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه پايان رسيدن.
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:48 توسط امیر
|
|
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون! دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه، تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته، همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده، هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمياد، همه اش ميگه لاغر مردني، تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه، چي کارش ميشه کرد...
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد، عشق چشم هايتان را کور نکند.
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:16 توسط امیر
|
روزي،
وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش
افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد:
"چرا گريه مي كني؟" هيزم شكن گفت كه: "تبرم توي رودخونه افتاده."
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و به هیزم شکن گفت: "آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد:
"نه!!" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه:
"آيا اين تبر توست؟" دوباره، هيزم شكن جواب داد: "نه." فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد:
"آيا اين تبر توست؟" جواب داد: "آره." فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت. ناگهان زنش
افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد
كه: "چرا گريه مي كني؟"
هیزم شکن: "اوه فرشته، زنم افتاده توي آب." فرشته رفت زير آب و با زن
بسیار زیبایی برگشت و پرسيد: "زنت اينه؟" هيزم شكن فرياد زد: "آره!" فرشته عصباني شد
و گفت: "تو تقلب كردي!!!"
هيزم شكن جواب داد: "اوه، فرشته!!! منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه
به اون زن زیبا 'نه' مي گفتم، تو مي رفتي و با زن زیبای دیگه یی ميومدي. و
باز هم اگه به اون هم 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم ميومدي و من
هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه زن رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه
آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه
اين بار گفتم آره!!!"
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:4 توسط امیر
|

تفاوتهای دختران و پسران
زیست شناسان این
عقیده را دارند که دختر و پسر تفاوتهای بنیادی دارند،
بدین معنا که تفاوتهای آنها در درجه اول ارثی است نه
محیطی.
اما جامعه در
مورد آنها پیش می گیرد. آنها می گویند که این دو جنس
در اساس با یکدیگر هیچ تفاوتی ندارند بلکه رفتار
اجتماع موجب می شود که آنها گرایش های متفاوتی را پیدا
کنند.
اما آیا این تفاوتها فطری هستند یا محیطی؟
پاسخ اکثر کارشناسان این است که تقریباً هر دو مورد در
این امر دخیل هستند و سهم دقیق هر یک از آنها در ایجاد
این تفاوتها کار بسیار دشواری است. در این جا نگاهی به
برخی از تفاوتهای اساسی بین دو جنس می اندازم:
تفاوت در رشد
جنین پسر در رحم مادر خیلی سریعتر از جنین دختر رشد می
کند، نوزاد پسر سنگین تر و درازتر از نوزاد دختر است
این تفاوت تا هفت ماهگی ادامه می یابد. دختران نسبت به
پسران، چربی بیشتری دارند و به هنگام بلوغ در زیر پوست
چربی بیشتر جمع می شود، حال آنکه پسران همین آنها چربی
از دست می دهند. پسر بچه ها از همان طفولیت ماهیچه های
قویتر از دختر بچه ها دارند. دوره استراحت قلب در هر
ضربان، در پسرها کوتاهتر از دخترها است و فشار خون
حاصل از انقباض قلب بیشتر است.
پسرها از همان
دوران جنین، از نظر پختگی اعضا بدن نسبت به دخترها،
تاخیر دارند و این تاخیر تا رسیدن به سن کمال ادامه
دارد مثلاً نوزاد دختر، از نظر پختگی ساخت و عملکرد
اعضا و دستگاههای بدن معادل یک پسر بچه ۱/۵ ماهه است.
پختگی حرکات یک دختر دو ساله از یک پسر دو ساله بیشتر
است. استخوانی شدن و تشکیل دندان در دخترها زودتر از
پسرها صورت می گیرد. رفتار دختران نیز سریعتر از پسران
رشد می کند. مثلاً دختر بچه ها زودتر از پسر بچه ها می
نشینن، می خزند و راه می روند. همچنین دختر بچه ها
زودتر از پسر بچه ها سخن می گویند.
رشد هوشی دختران
بیشتر از طریق زبان آموزی شروع می شود در صورتی که رشد
هوشی پسران از طریق مهارتهای عملی صورت می گیرد از نظر
سیالی کلامی دخترها بهتر از پسرها هستند اما از نظر
ادراک کلامی پسرها بهترند. پسرها کارهای مکانیکی را
بهتر انجام می دهند و ارتباطهای مکانیکی را نیز بهتر
درک می کنند. در استعدادهای ریاضی نیز پسرها به مراتب
بهتر از دخترها هستند. اما در کارهای دستی، مخصوصاً
کارهایی که نیاز به چالاکی انگشتان دارد دخترها بهترند
و شاید هم به همین دلیل است که بیشتر دوزندگان و
بافندگان زنها هستند. چابکی دستها و انگشتان زنها به
آنها اجازه می دهد که ماشین نویس خوبی باشند و کارهای
دفتری و منشی گری را نیز بهتر از مردها انجام دهند. از
نظر کنجکاوی، دختر بچه ها نسبت به پسربچه ها کنجکاوی
کمتری دارند. از نظر آفرینندگی نیز بطور کلی در همه
جوامع افراد نابغه همیشه مردها بوده اند و در این خصوص
تعداد زنها بسیار اندک بوده است.
تفاوت در
پرخاشگری
مشاهدات نشان می دهد که حتی از زمان خردسالی پسرها
پرخاشگر تر از دخترها هستند و در سنین بالا نیز پسرها
از دخترها پرخاشگرترند. آمار بزهکاران و جنایتکاران در
سراسر جهان نشان می دهد که همیشه تعداد پسرها از تعداد
دخترها پرخاشگر ترند تنها موردی که دخترها پرخاشگری
بیشتری نشان می دهند عبارت است از پرخاشگری کلامی بدین
معنا که دخترها نسبت به پسرها، زمانی که عصبانی می
شوند و حالت پرخاشگری به آنها دست می دهد بیشتر به
فحاشی و دشنام دادن می پردازند، حال آنکه پسرها به مشت
زنی و لگد پرانی متوسل می شوند. عده ای معتقدند که علت
پرخاشگر تر بودن پسرها نسبت به دخترها را باید در
رفتار اجتماع جستجو کرد!
تفاوت در
علایق و رغبتها
نوع دوستی، توجه به دیگران، صمیمیت و ارتباط های
حمایتی از خصوصیات دخترهاست که تفاوت آشکاری با پسرها
دارند. پسران جوان بیشتر به جنبه های سیاسی علاقه
دارند و دختران بیشتر از پسران به مسائل اخلاقی تمایل
دارند و از همجواری و داشتن مصاحب بیشتر از پسرها لذت
می برند. دختر بچه های کودکستانها بیشتر وقت خود را با
همبازی ها صرف می کنند و حال آنکه پسر بچه ها با وسایل
ورزشی و اسباب بازی سرگرم می شوند. دختر بچه ها در
مصاحبت با بچه های از خود کوچکتر تمایل نشان می دهند و
در حمل اشیاء سنگین، بستن دکمه لباس و بند کفش آنها را
یاری می رسانند، در صورتی که پسربچه ها به معاشرت با
افراد بزرگتر از خود تمایل دارند علایق زیباشناسی،
اجتماعی و دینی دختران بیشتر از پسران است مثلاً
تماشای شکل و قد و قامت خویش در دختران به مراتب بیشتر
از پسران است و ساعات بیشتری از روز در جلو آیینه می
ایستند.
به نظر می رسد که نوزادان دختر اجتماعی تر از پسران
هستند و در تکلم و گفتار، نسبت به پسران ماهرترند . در
نخستین هفته های زندگی، دختران تقریباً دو برابر پسران
لبخند می زنند و در خلال ماه های دوم و سوم، در مقایسه
با پسران بیش تر سر و صدا تولید می کنند. این تفاوت
نیز همانند مو عامل ذاتی دیگر می تواند به رفتار خود
شما نسبت به کودک مربوط باشد.
اگر چه
روانشناسان معتقدند که مادران در چهل و هشت ساعت نخست
تولد نوزادشان، به لبخند زدن و صحبت کردن با دختران و
در آغوش گرفتن و بازی شیطنت آمیز با پسران تمایل دارند.
اثر اجتماع در ایجاد تفاوتها
دیدیم که پسر قویتر اما در مقابل آسیب پذیرتر از دختر
است، استقلال و اتکا به نفس بیشتری دارد، حادثه جو تر،
پرخاشگرتر و کنجکاوتر از دختر است، استعداد مکانیکی،
عددی و تجسم فضایی او نیز در مقایسه با استعدادهای
دختر بیشتر است و دختران استعدادهایی دارند که ارتباط
او با دیگران را تسهیل می کنند و از نظر بدنی و روانی
زودتر از پسران بالغ می شوند، مهارتهای کلامی و مخصوصاً
سیالی کلامی او زودتر رشد می کند و … زیربناهای زیستن
فوق از همان لحظه تولد تحت تاثیر بسیاری از عوامل
اجتماعی و فرهنگی قرار می گیرد.
مثلاً از همان
اوایل کودکی دخترها را وادار می کنند که رفتارهای
مادران و پسران را وادار می کنند فشارهای پدران را
تقلید کنند. اگر دختر بچه ای رفتار مادرش را تقلید کند
تشویق می شود و در اثر این تشویق تقویت می شود و به
تکرار آن رفتار می پردازد و بر عکس اگر رفتار مردانه
را تقلید کند نه تنها تشویق نمی شود بلکه از انجام آن
منع می گردد. در مورد پسر بچه ها هم این نوع عکس العمل
در جهت تقلید رفتار مردانه دیده می شود. بنابراین، در
تاثیر رفتار والدین در شکل دادن رفتار کودکان، جای
تردید وجود ندارد و یا به عبارتی می توان گفت تا حدودی
تفاوتهای دو جنس در رفتار توسط اجتماع تعیین می شود به
عنوان مثال دخترها اجازه دارند که به راحتی گریه کنند
و در رفتار خود لطافت و محبت نشان دهند، اما پسرها
باید دلیر، مصمم و قادر به کشیدن رنج و درد در خلوت
باشند. پس کلیه تفاوتهای فردی و کلیه تفاوتهای دختران
و پسران در اثر کنش متقابل محیط و توارث به وجود می
آید.
آخرین
کلام:
وجود تفاوت بین دختر و پسر به معنای برتری یکی بر
دیگری نیست.
چرا تفاوت زن و مرد
هر چه فاصله انسان از روز خلقت یا ولادت او بیشتر شود
تفاوت رفتاری و ساختاری جنس مونث و مذکر بویژه در
دوران نوجوانی و جوانی افزایش می یابد و میدان
ناسازگاری و اختلاف بین آندو گسترده تر می شود. اگر چه
تفاوت بین زن و مرد برای ایجاد زمینه جذب و تحقیق
شرایط تولید مثل بسیار لازم و حیاتی است، لیکن وجود آن
در سطح گسترده بدون وجوه تناسب و تعادل رابطه بین آندو
را محدود به همان روابط جنسی و حیوانی می کند، فضای
خانواده را از عواطف عالی انسانی خالی می سازد و زمینه
رشد و تربیت صحیح را از بین می برد.
بدین جهت خداوند
حکیم تدابیری را برای تعدیل یا تحلیل تضاد و ناسازگاری
فوق و برگرداندن تفاوتها به تناسب، تدارک دیده و با
قرار دادن ابزارها و مکانیسم های مناسب در نهاد زن و
مرد و بوجود آوردن زمینه های همگرائی روانی و وابستگی
عاطفی، آندو را به شدت بهم نیازمند ساخته است، بطوریکه
جدا کردن مطلق دو جنس مخالف انسانی از همدیگر نه تنها
موجب سلب آرامش جسمی و روانی آندو خواهد شد، بلکه در
دراز مدت اصولاً امری محال و ممتنع می باشد.
به هر حال، نظام
تربیتی غلط و ستم پر در اغلب جوامع بشری و روحیه سلطه
گرانه اغلب مردان و اجحاف و تجاوز به حدود و حقوق زن
در طول تاریخ، بویژه تحقیر مقام و مرتبت او در اذهان
برخی از زنان این باور را بوجود می آورد که هر چه
مربوط و متعلق به جنس مذکر می باشد مایه برتری و علامت
رشد و کمال است! لذا گروهی از زنان به اصطلاح روشنفکر
بدون آگاهی از واقعیت امر، تحت تاثیر تبلیغات مسموم
سردمداران نظام سوداگری غرب قرار گرفته و فریاد سر
داده و از تسوی حقوق زن و مرد سخن می گویند و خواهان
شرکت در همه نوع فعالیتهای مردانه می شوند!!
تلاشهای مذبوحانه
اکثر حامیان تساوی حقوق زن و مرد، نه تنها موجب
فراموشی وظائف خاص زنانه، بلکه سبب انحطاط و سقوط زن
از مقام و مرتب والای انسان خواهد شد. به همین جهت می
بینیم پس از ازدواج حضرت علی ( ع ) با حضرت زهرا ( س )
هر دو برای تعیین وظائف زندگی اشتراکی خود به محضر
رسول اکرم ( ص ) رسیدند و پیامبر ( ص ) به دنبال
تقاضای آندو وظائف خانه را بر عهده حضرت فاطمه و وظائف
خارج از خانه را بر عهده امام علی ( ع ) قرار داده است.
واضح است که این
تقسیم وظایف صرفاً بر مبنای یک قرارداد و اعتبار
اجتماعی نبوده بلکه متناسب با ساختمان آفرینش و
استعداد طبیعی زن و مرد می باشد . خالق متعال هستی بخش
همانطور که زنان و مردان را با ویژگی خاص خودشان
آفریده، در عین حال نیز برای هماهنگی بیشتر فکری جنس
مونث و مذکر، بین آندو وابستگی و پیوستگی های روانی و
حیاتی عمیق بوجود آورده به نحوی که جدائی و گسیختگی از
یکدیگر برایشان غیر ممکن می نماید و بدین صورت
ناهمگونی و تفاوت بین زن و مرد را به تناسب و تجانس
برگردانده است.
مقایسه
عاطفه زن و مرد با یکدیگر
زن به جهت رسالت اصلی خود که پرورش کودک و تربیت نسل
انسانی در دامان پر مهر و محبت خویش می باشد باید
روحیات و عواطف بسیار لطیف و ظریف و در عین حال انعطاف
پذیر داشته باشد، زیرا مشکلات مهم تربیت جسمی و روانی
فرزند در ایام خطیر طفولیت ( که به اعتقاد اکثر روان
شناسان در آن ایام سنگ بنای اولیه شخصیت انسانی گذشته
می شود ) تنها با وجود عواطف شدید و حس فداکاری و
ایثار و عشق عمیق به اولاد قابل تحمل است، از طرف دیگر
واضح است که شخصیت سالم انسانی اصولاً در فضای آکنده
از مهر و محبت و عشق و شور و صداقت می تواند رشد کند و
شکوفا شود و زندگی سالم و آباد اجتماعی نیز از افرادی
بوجود می آید که در تا بشر انوار وجود زنان و مادرانی
صبور و پاک سیرت پرورش یافته باشند.
بدین صورت زن
سرچمه جوشان مهر و محبت و صلح و صفا و عشق و وفا در
زندگی انسان است. مردان بر عکس زنان، به جهت نوع
ساختار روانی و وظائف تکوینی خود، دارای روان و رفتاری
سخت و خشن می باشند زیرا انجام مسئولیتهای بیرون از
خانه مخصوص مردان است. به همین جهت مردان از لحاظ
عواطف انسانی در مقایسه با زنان بشدت ضعیف می باشند.
البته این تفاوت در عواطف باعث بوجود آمدن یکسری
توقعات و انتظارات از طرف مقابل ( همسر ) می شود به
عنوان مثال:
مردان توقع
دارند همسر آنها در تمام ابعادی وجودی خود یک زن به
تمام معنا و سرچشمه لطف و نیکی و صداقت و پاکی باشد،
زنان هم از شوهرانی که فاقد روحیات و رفتار مردانه و
قدرت تدبیر و ذکاوت و شجاعت و حتی گاهی روحیات خشک و
خشن مردانگی بوده و در برخورد با مشکلات اجتماعی، ضعیف
النفس و بزدل هستند، بشدت اظهار عدم رضایت و حتی گاهی
ابراز نفرت می کنند. زنان از صمیم دل دوست دارند که
مردان آنها، افرادی با غیرت، شجاع، سرسخت، مصمم، با
کفایت و تدبیر باشند و در کنار او با آرامش روانی به
زندگی خویش ادامه دهند. اما به غیر از موارد ذکر شده
تفاوتهای رفتاری دیگری نیز بین زن و مرد وجود دارد که
به اختصار به آنها می پردازیم:
استقلال:
اولین مضمونی که در سن یک تا سه سالگی مطرح است،
استقلال است و طبیعی و نرمال این است که بچه های ما
روی پای خودشان بایستند و استقلال داشته باشند. مردها
کمتر از زنان استقلال دارند و در طول تاریخ شواهد
بسیاری است که نشان می دهد زنان بیشتر از مردان مستقل
اند و شاید به این دلیل باشد که زنانی که شوهر خود را
از دست می دهند سالهای طولانی به خوبی زندگی خود را
اداره می کنند.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط امیر
|
لیوان آب
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟ یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد. استاد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:11 توسط امیر
|
مرگ همکار
|
يکروز
وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند
که روى آن نوشته شده بود: "ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره
بود درگذشت، شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن
اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم." در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ
يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند، امّا پس از مدتى کنجکاو مىشدند که
بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده، که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند.
رفته رفته که جمعيت زياد مىشد، هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر
مىکردند: "اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال
خوب شد که مرد!" کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت
مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و
زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد،
تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: "تنها يک
نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما.
شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى
هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار
باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما
وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگیتان يا محل کارتان
تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير
مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و
باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین
رابطه ای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان
را امتحان کنید، مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از
دست داده نهراسید.
خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است، انعکاس
افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند.
تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است."
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:36 توسط امیر
|
الاغ و چاه
|
کشاورزي
الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه
سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. براي اينکه حيون بيچاره
زياد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا
الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي
ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و
وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد، سعي ميکرد بره روي خاک ها. روستايي ها
همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور
به بالا اومدن ادامه داد، تا اينکه به لبۀ چاه رسيد و بيرون اومد.
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما دو
اتنخاب داريم، اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم
اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:13 توسط امیر
|
ایمان به خدا
|
داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها
آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط
فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون
فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز
آنکه
فریاد بزند:
خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد:
چه می خواهی؟
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
-
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
- البته که باور دارم.
-
اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب
آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین
فاصله داشت.
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:11 توسط امیر
|
تخته سنگ
|
در
زمانهاي گذشته، روزی پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي
اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از
بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي كردند که اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر
عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه
بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد." |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:10 توسط امیر
|
سخنان حکیمانه
|
جبران خليل جبران : آرزو و تمنا، نيمي از زندگي است و بي تفاوتي، نيمي از مرگ است.
شانينگ : آن كه امروز را از دست مي دهد، فردا را نخواهد يافت، خوشبختي آينده در استفاده از زمان حال است.
فرانكلين : آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت گيرد، حتماً عشقي بدون ازدواج در آن رخنه خواهد كرد.
نيچه : آن كه پرنده نيست، نبايد بر پرتگاه آشيان سازد. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:9 توسط امیر
|
بندگی راستین
|
جوانی
گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی
برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او
را دید و او را جوانی ساده و خوش قلب یافت، به او گفت پادشاه اهل معرفت
است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو
خواهد آمد.
جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش
مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او
تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان،
بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به
خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن
طلبید و پادشاه به او مهلت داد. همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان
وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان
تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از
مدتها جستجو او را یافت و به او گفت: تو که در شوق رسیدن به دختر پادشاه
آنگونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش
را از تو خواست، از آن فرار کردی؟
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را
به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در
خانه خویش نبینم؟
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:8 توسط امیر
|
درسی از ادیسون
|
ادیسون
در سنین پیری پس از اختراع برق، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و
درامد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود
هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی
جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورودبه بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع
دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی
آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها
است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده
شود. پسر باخود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و
لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال
تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و
سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در
بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی
گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می
بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به
وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این
منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی
را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی
رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو
خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام
تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه
دیگر تكرار نخواهد شد!! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا
فكر می كنیم! الان موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر
چنین امكانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و
همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان
نمود. او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:5 توسط امیر
|
کمی از خدا
|
روزی
از روزها روز قسمت بود و خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من
بخواهید. هر چه كه باشد به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستی طلب
كنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است. هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای
پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی
تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را. در این میان كرمی كوچك
جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی
تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمانی ونه دریا. تنها كمی
از خودت، تنها كمی از خودت را به من بده و خدا كمی نور به او داد. نام او
كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی و رو به دیگران
گفت: كاش می دانستید كه این كرم كوچك، بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز
خدا نباید خواست.
هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان
نوری است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك
بخشیده است. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:0 توسط امیر
|
چشمان پدر
|
اين
داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود. در تمام
تمرينها سنگ تمام ميگذاشت، اما چون جثه اش نصف ساير بچههاي تيم بود
تلاشهايش به جايي نميرسيد.
در تمام بازيها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مينشست اما اصلا
پيش نميآمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي
ميكرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام
بازي روي نيمكت كنار زمين مينشست، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و
به تشويق او ميپرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين
دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق ميكرد كه به تمرينهايش
ادامه دهد. گرچه به او ميگفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را
انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او
در تمام تمرينها تلاشش را تا حداكثر ميكرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد
بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام
تمرينها شركت ميكرد، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش
هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد. پس از ورود به
دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با
تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرينها شركت ميكرد و
علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه ميداد. اين پسر در مدت چهار سال
دانشگاه هم در تمامي تمرينها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي
نكرد.
در يكي از روزهاي آخر مسابقههاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين
مسابقه به محل تمرين ميرفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام
تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي ميكرد آرام باشد، زير لب
گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت
نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانههاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين
هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي وارد رختكن شد و وسايلش را كناري
گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان
به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را.
مربي وانمود كرد كه حرفهاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف
ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار
ميكرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد ميتواني بازي كني.
مربي و بازيكنان و تماشاچيان نميتوانستند آنچه را كه ميديدند باور كنند.
اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا
و مناسب بود.
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نميتوانست او را متوقف سازد. او ميدويد پاس
ميداد و به خوبي دفاع ميكرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر
به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به
تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد
كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من
نميتوانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين
خوبي بازي كني؟
پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: ميدانيد كه پدرم فوت
كرده است. آيا ميدانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست
و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقهها شركت ميكرد. اما امروز
اولين روزي بود كه او ميتوانست به راستي مسابقه را ببيند و من ميخواستم
به او نشان دهم كه ميتوانم خوب بازي كنم. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:52 توسط امیر
|
بستنی ساده
|
پسر
بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت
يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يك بستني ميوه اي چند است ؟
پيشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن
كرد. بعد پرسيد : يك بستني ساده چند است؟ در همين حال تعدادي از مشتريان
در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت. پسر
دوباره سكههايش را شمرد و گفت: لطفا يك بستني ساده . پيشخدمت بستني را
آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد. پسر بچه در كنار ظرف خالي
بستني 2 سكه 5 سنتي و 1 سنتي برای انعام پیشخدمت گذاشته بود. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:25 توسط امیر
|
ساعت مخصوص
|
مردي،
دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر شش ساله
اش را ديد كه در انتظار او بود. پسر گفت: "بابا! يك سوال از شما بپرسم؟"
پدر: "بله، حتماً. چه سوالي؟" پسر: "بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول
ميگيريد؟" مرد با عصبانيت پاسخ داد: "اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين
سوالي ميكني؟" پسر: "فقط ميخواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر
پول ميگيريد؟" پدر: "اگر بايد بداني خوب ميگويم، 20 دلار." پسر كوچك در
حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: "ميشود 10
دلار به من قرض بدهيد؟" مرد بيشتر عصباني شد و گفت: "اگر دليلت براي
پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از
من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي.
من هر روز، سخت كار ميكنم و براي چنين رفتارهاي كودكانهاي وقت ندارم."
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و بازهم عصبانيتر شد:
"چطور به خودش اجازه ميدهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟" بعد
از حدود يك ساعت، مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند
و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار
نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست
پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت: "خواب هستي
پسرم؟".
پسر: " نه پدر، بيدارم." پدر: "فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كردهام،
امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتيهايم را سر تو خالي كردم. بيا
اين 10 دلاري كه خواسته بودي."
پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: "متشكرم بابا!" بعد دستش را زير بالشش
برد و چند اسكناس مچاله در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول
داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: "با اينكه خودت پول داشتي،
چرا باز هم پول خواستي؟" پسر كوچولو پاسخ داد: "براي اينكه پولم كافي
نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. ميتوانم يك ساعت از كار شمار
را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم." |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:24 توسط امیر
|
فرشته
|
كودكي
كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "ميگويند فردا شما مرا به
زمين ميفرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي
زندگي به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري از فرشتگان، من
يكي را براي تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد
كرد." اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه. گفت:" اينجا در
بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من
كافي هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برايت آواز ميخواند و هر روز
براي تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود."
كودك ادامه داد: "من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها
را نميدانم؟" خداوند او را نوازش كرد و گفت: "فرشته تو، زيباترين و
شيرينترين واژههايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و
با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني."
كودك با ناراحتي گفت: "وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟" خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:
"فرشتهات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني." كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
"شنيدهام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"
خدا پاسخ داد: "فرشتهات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود." كودك با نگراني ادامه داد:
"اما من هميشه به اين دليل كه ديگر شما را نميتوانم ببينم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت:
"فرشتهات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك
ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامييك سوال ديگر از
خداوند پرسيد: "خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشتهام را به
من بگوييد." خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: "نام فرشتهات
اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني."
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:17 توسط امیر
|
خدایا شکر
|
روزی
مردی خواب عجیبی دید. خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه
می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و
تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها
را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته
در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما
دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت.
باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و
آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می
کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت
های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک
فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:4 توسط امیر
|
سخنان حکیمانه
|
موريس مترلينگ : آدمي ساختۀ افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.
آلبركامو : آزادي، تنها ارزش جاودانۀ تاريخ است.
نيچه : آنچه وحشتناك است ارتفاع نيست، بلكه افتادن از ارتفاع است.
سقراط : آن قدر بر مال دنيا حريص باش كه از مفقود شدنش اندوهناك نشوي. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:58 توسط امیر
|
برابری
|
همه آدم ها با هم برابرند، اما پولدارها محترم ترند. همه آدم ها با هم
برابرند، اما بچه هاي بعضي ها بيكار نمي مانند. همه آدم ها با هم برابرند،
اما توجه به بعضي ها واجب تر است. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي ها
مقدم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي قوميت ها بدبخت ترند و
برخي برترند. البته تبعيضي در كار نيست. در كل همه آدم ها برابرند، اما
بعضي ها برابرترند!!!!
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:57 توسط امیر
|
امتحان
|
روزی
از روزهای خدا جوانی عاشق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه خیلی زیرک بود و
راه های سختی را برای قبول این ازدواج پیش پای جوان قرار میداد اما جوان
همه را با موفقیت سپری میکرد. تا اینکه موقع امتحان آخر شد. دختر پادشاه
گفت: برای اینکه ازدواج با تو را قبول کنم آخرین امتحان این است که یک
کاسه پر از آب روی سرت بگیری و از این نردبان بلند بالا بروی. اگر حتی
قطره ای آب بیرون بریزد تو در عشقت صادق نیستی و این ازدواج سر نمیگیرد.
جوان بی چون و چرا کاسه بزرگ آبی بر سر گرفت و از پله های نردبان آرام
آرام بالا رفت. لحظه ای نگذشته بود که همه شاهد این بودند که قطرات آب
از بالای نردبان به پایین میچکد.دختر پادشاه گفت تو شرط را باختی ولی با
تعجب دید این قطرات اشک جوان است که به پایین میچکد. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:54 توسط امیر
|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:43 توسط امیر
|
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم. شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشتهها و مزیتهای خود را (ماشین) از دست بدهیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:36 توسط امیر
|
اصل قضیه را فراموش نکن
|
خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب
مغازه گفت: "اين پرنده صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "آيا در
قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق آينه هستند، آنها تصويرشان را در آينه
مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك آينه خريد و رفت.
روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب مغازه
پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان
هستند". آن خانم يك نردبان خريد و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در
قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض اينكه شروع به تاب
خوردن کند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد". آن خانم با بي ميلي
يك تاب خريد و رفت.
وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغيير
کرده بود. او
گفت: "طوطي مرد".
صاحب مغازه شوکه شد و گفت:
"واقعا متاسفم، آيا او يك
کلمه هم حرف
نزد؟" آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من
پرسيد که آيا در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟" |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:58 توسط امیر
|
من يك سنت پيدا کردم
|
پسر
کوچكي، در هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا کرد. او
از پيدا کردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشم هاي باز سرش را پايين
بگيرد (به دنبال گنج!).
او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه
5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1
دلاري پيدا کرد .
يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز
31369 طلوع خورشيد، درخشش 157 رنگين کمان و منظره درختان افرا در
سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي که از شكلي به
شكل ديگر در مي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و
لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:56 توسط امیر
|
جملات حکیمانه
| |
 |
|
رنه دکارت:
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر ميكنند به اندازه كافي عاقلند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:54 توسط امیر
|
بانک زمان
|
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود. ارزش یک سال را دانشآموزی که مردود شده میداند. ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس بهدنیا آورده میداند، ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه میداند، ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد، ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده، و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند. هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند. دیروز به تاریخ پیوست. فردا معما است. و امروز هدیه است.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:16 توسط امیر
|
کفشهای قرمز
|
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، غرق در رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سفيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس... او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان راه رفتن ندارد.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:14 توسط امیر
|
شب عید
|
هیچ وقت شب عید رو دوست نداشت. مخصوصاْ شلوغی هاش رو. شب عید بود و مشتری ای او را به یاد خاطره تلخ چند سال پیشش انداخت، سالی که یک مشتری پدر و مادرش را در تُنگی بزرگ خرید و او تنها ماند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:13 توسط امیر
|
هرچه کنی، به خود کنی
|
مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور. در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود. در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید، دلیلش را از سرباز ضارب پرسید. سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست، گوش نکرد، نایستاد، من هم زدمش. او هم گفت : کار خوبی کردی! رفت تا جسد را که به صورت روی زمین افتاده بود برگرداند. پسر کر و لال خودش بود....
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:12 توسط امیر
|
زخمهای عشق |
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:10 توسط امیر
|
تصمیم عجولانه
|
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری دردنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک میریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:9 توسط امیر
|
دسته گل
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظهای از آن چشم برنمیداشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شدهای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین میرفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و نزدیک در ورودی نشست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:8 توسط امیر
|
تصمیم مهم
|
در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش ناراحت میکرد. روزی پدرش جعبهای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را میآزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی میشوی و با حرفهایت دیگران را میرنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها میگذارند. تو میتوانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمیتواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:6 توسط امیر
|
پیرمرد و پسرک واکسی|
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی! پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:4 توسط امیر
|
جعبه خالی
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 سالهاشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست میآمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! |

|
|
پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد. |
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:3 توسط امیر
|
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد. |

|
|
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! |
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:0 توسط امیر
|
راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. |

|
|
در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» نگهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.» نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم. من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... |
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:54 توسط امیر
|
بنده خدا
در
تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي
جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش
پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك
افتاد، آرزو و اشتياق را در چشم هاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و
داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد.
|
 |
|
انشالله كه
تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي. پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد:
خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او
هستم. پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري. |
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:24 توسط امیر
|
عشق
برای تمام عمر
پیرمردی صبح زود از خانهاش
خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت
او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند
سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.
پیرمرد
غمگین شد
و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را
پرسیدند.
|
 |
|
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.
او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت
گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او
میروید؟
پیرمرد
با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...! |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:43 توسط امیر
|
اولین شانس
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا
از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.
من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم
یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و
بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر
کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از
مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.
|
 |
|
دوباره
در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده
بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو
بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو
دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان
ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين
گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست
به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي
پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل.
اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در
آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو
بچسب!! |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:40 توسط امیر
|
سختترین روزهای زندگی
خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم و بر
روي پرده شب تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم. همان طور که
به گذشته ام نگاه ميکردم روز به روز پرده ظاهر شد، يکي مال من يکي از
آن خداوند. راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود
داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.
|
 |
|
روزهايي
با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسيدم: خداوندا تو به
من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود و من پذيرفتم زندگي کنم. خواهش
ميکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتي براي لحظه اي و من چنين نکردم.
هنگامي که در آن روزها، يک رد پا بر روي شن ديدي، من بودم که
تو را به دوش کشيده بودم. |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:39 توسط امیر
|
لعنت بر شیطان!
به
شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق
تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است
كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن
اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.
|
 |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:37 توسط امیر
|
سنگ تراش
|
روزي سنگ تراشي كه
از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در
باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با
خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از
همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه
مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان. |
 |
|
مرد با خودش
فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم. در همان لحظه او
تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخترواني نشسته بود همه مردم به او
تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را ميآزارد و با خودش فكر كرد كه
خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با
تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري
بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد
بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين
طرف و ان طرف هل داد.
اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد
ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ
است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد
ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او
افتاده است. |
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:34 توسط امیر
|