يك: دوستت دارم، نه به خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا می كنم.
دو: هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد، باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه: اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
چهار: دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد، ولي قلب تو را لمس كند.
پنج: بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
شش: هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.
هفت: تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد، تمام دنيا هستي.
هشت: هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
نه: شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس
شخص مناسب را. به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
ده: به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد، لبخند بزن.
يازده: هميشه افرادي هستند كه تو را ميازارند. با اين حال همواره به
ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره
اعتماد نكني.
دوازده: خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي،
قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
سيزده: زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
|
|
هر
کدام از ما در زندگی مواقعی را تجربه کرده ایم که زندگیمان در نهایت
دشواری بوده - مثلا تنها مانده ایم - از پس پرداخت وامها - قسط ها و
صورتحسابها برنمی آمدیم- شغلمان را از دست داده ایم- یا کسی که بیشتر از
همه دوستش داشتیم، ما را ترک کرده بود. در این مواقع حتی فکر نمیکردیم که
بتوانیم تا هفته بعد دوام بیاوریم ولی به هر ترتیب دوام آوردیم.
ممکن است در این لحظات آن دورنمای زیبایی که از زندگی داشتیم را در جایی
گم کرده باشیم و دنیایمان را تیره تر از آنچه هست رنگ کرده باشیم. در این
زمانها آینده برای ما بصورت کانونی از مشکلات جلوه می کند و ما مرتب با
خود میگوییم: "نه بابا!!! این مشکل من فیل رو هم از پا در میاره!!!"
اگر کسی برای یک سفر یک روزه به اندازه یک عمر زندگی در یک جزیره متروکه
آذوقه بردارد، کار احمقانه ای کرده است. اما چطور احمقانه نیست که ما
آدمها تمام دلشوره ها و نگرانیهای بیست و پنج سال بعدمان را در یک بقچه
میریزیم و از حالا با خودمان حمل میکنیم؟ و تازه تعجب هم میکنیم که بار
زندگی چقدر سنگین و طاقت فرساست!
ما معمولا فراموش میکنیم که اساسی ترین نیازهای ما هرروز دارند برطرف
میشوند.
من عاشق ماجرای مردی هستم که به دکتر رابرت تلفن زده و گفته بود:
" دیگه همه چی تموم شد- زندگیم نابود شد- تموم داراییم دود شد و رفت هوا!
دکتر رابرت از او پرسیده بود: آیا هنوز میتونی ببینی؟
- آره میتونم
- هنوز میتونی راه بری؟
- آره میتونم
- مسلما هنوز گوشها و انگشت هات هم سالم هستن وگرنه نمیتونستی به من زنگ بزنی!
- آره خب!! سالمن!
و دکتر رابرت به او گفته بود: پس گمون میکنم با این حساب تقریبا همه
چی سرجاش باشه! تو همه چی داری تنها چیزی که از دست دادی فقط پولهات
بوده!!!"
سئوال دیگری که میتوانیم از خودمان بپرسیم این است که بدتر از این حالت چه
اتفاقی میتوانست بیفتد؟ واگر آن اتفاق بدتر می افتاد، آیا باز هم
میتوانستم به زندگیم ادامه بدهم؟
ما اغلب مسائل را از آنچه هست بزرگتر می کنیم، حتی شاید بدتر از اینها هم
اتفاق بیفتد و زجرآور هم باشد، اما باز آنجا هم آخر دنیا نخواهد بود.
سئوال دیگر آن است که آیا خیلی زندگی رو به خودم سخت نگرفته ام؟ آیا
تابحال متوجه شده اید که گاهی سر مسئله ای که دوستتان حتی چند ثانیه هم به
آن فکر نکرده، شما مدتها بی خوابی و زجر کشیده اید؟
این غالبا به این خاطر است که ما زندگی را به خودمان سخت گرفته ایم و فکر
میکنیم که همه دنیا کارهایشان را ول کرده اند و دارند مارا نگاه میکنند.
در صورتی که این طور نیست. تازه اگر این طور هم باشد، خوب که چی؟ تردیدی
نیست که شما دارید زندگیتان را می کنید، آن هم به بهترین شیوه ای که بلد
هستید.
مردی
برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفت وگوی جالبی بین او
و آرایشگر در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند. وقتی
به موضوع خدا رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید: چرا باور نمیکنی؟ آرایشگر: کافی است به خیابان بروی تا ببینی
چرا خدا وجود ندارد! به من بگو اگر خدا وجود داشت، آیا این همه مریض می
شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم، که اجازه میدهد این چیز ها وجود
داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و گفت:
میدانی چیست، به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگر ها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که
آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه، آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تایید کرد: دقیقا نکته همین جاست! خدا هم وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد:
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران و
بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است، فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد.
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ اینه که مهم باشی!
حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو. مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را.
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه پايان رسيدن.
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست.
|
|
روزي،
وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش
افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد:
"چرا گريه مي كني؟" هيزم شكن گفت كه: "تبرم توي رودخونه افتاده."
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت و به هیزم شکن گفت: "آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد:
"نه!!" فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه:
"آيا اين تبر توست؟" دوباره، هيزم شكن جواب داد: "نه." فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد:
"آيا اين تبر توست؟" جواب داد: "آره." فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت. ناگهان زنش
افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد
كه: "چرا گريه مي كني؟"
هیزم شکن: "اوه فرشته، زنم افتاده توي آب." فرشته رفت زير آب و با زن
بسیار زیبایی برگشت و پرسيد: "زنت اينه؟" هيزم شكن فرياد زد: "آره!" فرشته عصباني شد
و گفت: "تو تقلب كردي!!!"
هيزم شكن جواب داد: "اوه، فرشته!!! منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه
به اون زن زیبا 'نه' مي گفتم، تو مي رفتي و با زن زیبای دیگه یی ميومدي. و
باز هم اگه به اون هم 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم ميومدي و من
هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه زن رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه
آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه
اين بار گفتم آره!!!"