الاغ و چاه
|
کشاورزي
الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته توي يک چاه بدون آب. کشاورز هر چه
سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره. براي اينکه حيون بيچاره
زياد زجر نکشه، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا
الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي
ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و
وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد، سعي ميکرد بره روي خاک ها. روستايي ها
همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور
به بالا اومدن ادامه داد، تا اينکه به لبۀ چاه رسيد و بيرون اومد.
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما دو
اتنخاب داريم، اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم
اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:13 توسط امیر
|
ایمان به خدا
|
داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها
آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط
فقط لکه های سیاهی مقابل
چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون
فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز
آنکه
فریاد بزند:
خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد:
چه می خواهی؟
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
-
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
- البته که باور دارم.
-
اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب
آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین
فاصله داشت.
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:11 توسط امیر
|
تخته سنگ
|
در
زمانهاي گذشته، روزی پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي
اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از
بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.
بسياري هم غرولند مي كردند که اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر
عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه
بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد." |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:10 توسط امیر
|
سخنان حکیمانه
|
جبران خليل جبران : آرزو و تمنا، نيمي از زندگي است و بي تفاوتي، نيمي از مرگ است.
شانينگ : آن كه امروز را از دست مي دهد، فردا را نخواهد يافت، خوشبختي آينده در استفاده از زمان حال است.
فرانكلين : آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت گيرد، حتماً عشقي بدون ازدواج در آن رخنه خواهد كرد.
نيچه : آن كه پرنده نيست، نبايد بر پرتگاه آشيان سازد. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:9 توسط امیر
|
بندگی راستین
|
جوانی
گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی
برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او
را دید و او را جوانی ساده و خوش قلب یافت، به او گفت پادشاه اهل معرفت
است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو
خواهد آمد.
جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش
مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او
تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان،
بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به
خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن
طلبید و پادشاه به او مهلت داد. همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان
وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان
تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از
مدتها جستجو او را یافت و به او گفت: تو که در شوق رسیدن به دختر پادشاه
آنگونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش
را از تو خواست، از آن فرار کردی؟
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را
به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در
خانه خویش نبینم؟
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:8 توسط امیر
|
درسی از ادیسون
|
ادیسون
در سنین پیری پس از اختراع برق، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و
درامد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود
هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی
جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورودبه بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع
دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی
آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها
است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده
شود. پسر باخود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و
لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال
تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و
سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در
بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی
گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می
بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به
وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این
منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی
را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی
رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو
خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام
تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه
دیگر تكرار نخواهد شد!! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا
فكر می كنیم! الان موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر
چنین امكانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و
همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان
نمود. او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:5 توسط امیر
|
کمی از خدا
|
روزی
از روزها روز قسمت بود و خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من
بخواهید. هر چه كه باشد به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستی طلب
كنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است. هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای
پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی
تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را. در این میان كرمی كوچك
جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی
تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ، نه آسمانی ونه دریا. تنها كمی
از خودت، تنها كمی از خودت را به من بده و خدا كمی نور به او داد. نام او
كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگربه قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی و رو به دیگران
گفت: كاش می دانستید كه این كرم كوچك، بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز
خدا نباید خواست.
هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان
نوری است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك
بخشیده است. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:0 توسط امیر
|
چشمان پدر
|
اين
داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود. در تمام
تمرينها سنگ تمام ميگذاشت، اما چون جثه اش نصف ساير بچههاي تيم بود
تلاشهايش به جايي نميرسيد.
در تمام بازيها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مينشست اما اصلا
پيش نميآمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي
ميكرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام
بازي روي نيمكت كنار زمين مينشست، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و
به تشويق او ميپرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين
دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق ميكرد كه به تمرينهايش
ادامه دهد. گرچه به او ميگفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را
انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او
در تمام تمرينها تلاشش را تا حداكثر ميكرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد
بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام
تمرينها شركت ميكرد، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش
هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد. پس از ورود به
دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با
تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرينها شركت ميكرد و
علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه ميداد. اين پسر در مدت چهار سال
دانشگاه هم در تمامي تمرينها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي
نكرد.
در يكي از روزهاي آخر مسابقههاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين
مسابقه به محل تمرين ميرفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام
تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي ميكرد آرام باشد، زير لب
گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت
نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانههاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين
هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي وارد رختكن شد و وسايلش را كناري
گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان
به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را.
مربي وانمود كرد كه حرفهاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف
ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار
ميكرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد ميتواني بازي كني.
مربي و بازيكنان و تماشاچيان نميتوانستند آنچه را كه ميديدند باور كنند.
اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا
و مناسب بود.
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نميتوانست او را متوقف سازد. او ميدويد پاس
ميداد و به خوبي دفاع ميكرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر
به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به
تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد
كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من
نميتوانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين
خوبي بازي كني؟
پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: ميدانيد كه پدرم فوت
كرده است. آيا ميدانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست
و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقهها شركت ميكرد. اما امروز
اولين روزي بود كه او ميتوانست به راستي مسابقه را ببيند و من ميخواستم
به او نشان دهم كه ميتوانم خوب بازي كنم. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:52 توسط امیر
|
بستنی ساده
|
پسر
بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت
يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يك بستني ميوه اي چند است ؟
پيشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن
كرد. بعد پرسيد : يك بستني ساده چند است؟ در همين حال تعدادي از مشتريان
در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت. پسر
دوباره سكههايش را شمرد و گفت: لطفا يك بستني ساده . پيشخدمت بستني را
آورد و به دنبال كار خود رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد. پسر بچه در كنار ظرف خالي
بستني 2 سكه 5 سنتي و 1 سنتي برای انعام پیشخدمت گذاشته بود. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:25 توسط امیر
|
ساعت مخصوص
|
مردي،
دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر شش ساله
اش را ديد كه در انتظار او بود. پسر گفت: "بابا! يك سوال از شما بپرسم؟"
پدر: "بله، حتماً. چه سوالي؟" پسر: "بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول
ميگيريد؟" مرد با عصبانيت پاسخ داد: "اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين
سوالي ميكني؟" پسر: "فقط ميخواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر
پول ميگيريد؟" پدر: "اگر بايد بداني خوب ميگويم، 20 دلار." پسر كوچك در
حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: "ميشود 10
دلار به من قرض بدهيد؟" مرد بيشتر عصباني شد و گفت: "اگر دليلت براي
پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از
من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي.
من هر روز، سخت كار ميكنم و براي چنين رفتارهاي كودكانهاي وقت ندارم."
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و بازهم عصبانيتر شد:
"چطور به خودش اجازه ميدهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟" بعد
از حدود يك ساعت، مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند
و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار
نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست
پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت: "خواب هستي
پسرم؟".
پسر: " نه پدر، بيدارم." پدر: "فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كردهام،
امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتيهايم را سر تو خالي كردم. بيا
اين 10 دلاري كه خواسته بودي."
پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: "متشكرم بابا!" بعد دستش را زير بالشش
برد و چند اسكناس مچاله در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول
داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: "با اينكه خودت پول داشتي،
چرا باز هم پول خواستي؟" پسر كوچولو پاسخ داد: "براي اينكه پولم كافي
نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. ميتوانم يك ساعت از كار شمار
را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم." |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:24 توسط امیر
|
فرشته
|
كودكي
كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "ميگويند فردا شما مرا به
زمين ميفرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي
زندگي به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري از فرشتگان، من
يكي را براي تو در نظر گرفتهام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد
كرد." اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه. گفت:" اينجا در
بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من
كافي هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته تو برايت آواز ميخواند و هر روز
براي تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود."
كودك ادامه داد: "من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها
را نميدانم؟" خداوند او را نوازش كرد و گفت: "فرشته تو، زيباترين و
شيرينترين واژههايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و
با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني."
كودك با ناراحتي گفت: "وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟" خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:
"فرشتهات دستهايت را كنار هم ميگذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني." كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
"شنيدهام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"
خدا پاسخ داد: "فرشتهات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود." كودك با نگراني ادامه داد:
"اما من هميشه به اين دليل كه ديگر شما را نميتوانم ببينم، ناراحت خواهم بود." خداوند لبخند زد و گفت:
"فرشتهات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده ميشد. كودك
ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامييك سوال ديگر از
خداوند پرسيد: "خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشتهام را به
من بگوييد." خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: "نام فرشتهات
اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني."
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:17 توسط امیر
|
خدایا شکر
|
روزی
مردی خواب عجیبی دید. خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه
می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و
تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها
را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته
در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما
دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت.
باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و
آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می
کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت
های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک
فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:4 توسط امیر
|
سخنان حکیمانه
|
موريس مترلينگ : آدمي ساختۀ افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.
آلبركامو : آزادي، تنها ارزش جاودانۀ تاريخ است.
نيچه : آنچه وحشتناك است ارتفاع نيست، بلكه افتادن از ارتفاع است.
سقراط : آن قدر بر مال دنيا حريص باش كه از مفقود شدنش اندوهناك نشوي. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:58 توسط امیر
|
برابری
|
همه آدم ها با هم برابرند، اما پولدارها محترم ترند. همه آدم ها با هم
برابرند، اما بچه هاي بعضي ها بيكار نمي مانند. همه آدم ها با هم برابرند،
اما توجه به بعضي ها واجب تر است. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي ها
مقدم ترند. همه آدم ها با هم برابرند، اما بعضي قوميت ها بدبخت ترند و
برخي برترند. البته تبعيضي در كار نيست. در كل همه آدم ها برابرند، اما
بعضي ها برابرترند!!!!
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:57 توسط امیر
|
امتحان
|
روزی
از روزهای خدا جوانی عاشق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه خیلی زیرک بود و
راه های سختی را برای قبول این ازدواج پیش پای جوان قرار میداد اما جوان
همه را با موفقیت سپری میکرد. تا اینکه موقع امتحان آخر شد. دختر پادشاه
گفت: برای اینکه ازدواج با تو را قبول کنم آخرین امتحان این است که یک
کاسه پر از آب روی سرت بگیری و از این نردبان بلند بالا بروی. اگر حتی
قطره ای آب بیرون بریزد تو در عشقت صادق نیستی و این ازدواج سر نمیگیرد.
جوان بی چون و چرا کاسه بزرگ آبی بر سر گرفت و از پله های نردبان آرام
آرام بالا رفت. لحظه ای نگذشته بود که همه شاهد این بودند که قطرات آب
از بالای نردبان به پایین میچکد.دختر پادشاه گفت تو شرط را باختی ولی با
تعجب دید این قطرات اشک جوان است که به پایین میچکد. |
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:54 توسط امیر
|
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:43 توسط امیر
|
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!
شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم. شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشتهها و مزیتهای خود را (ماشین) از دست بدهیم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:36 توسط امیر
|
سه مورچه
|
سه مورچه روي بيني مردي
که زير آفتاب خوابيده بود، گرد هم آمدند و هر يك
از آنها به رسم قبيلۀ خود اداي احترام کرد و سپس در همانجا ايستادند و
سرگرم گفتگو شدند.
نخستين مورچه گفت: زمين ناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم
يزرعترين زميني است که تا به حال از آن گذشته ام. در طول روز به دنبال يافتن
دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم اما موفق نشدم.
دومين مورچه گفت: بارها مردم قبيلۀ من دربارۀ سرزميني نرم و لم يزرع
سخن گفتند و مي پندارم که ما اکنون در همان سرزمين هستيم.
سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت: دوستان! ما اکنون روي بيني
مورچۀ بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچۀ بسيار توانا و قدرتمنداست.
بدنش آنقدر بزرگ است که نمي توانيم آن را ببينيم و سايه اش آنقدر گسترده
است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم و صدايش آنقدر بلند است که از
شنيدن آن عاجزيم. اين همان مورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه
جا هست!
دو مورچۀ ديگر به خاطر اين سخن خنديدند اما در همان لحظه، مرد دستش
را بلند کرد و بيني خود را خاراند. سه مورچه زير انگشتان او له شدند!
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:17 توسط حدیث
|
عدالت
|
در يكي از شبها، جشني در
کاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به
همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي
با تعجب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن
جاري مي شد!
شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟
مرد گفت: اي شاهزاده! من دزد نيستم و تاريكي چنين شبي را
غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم اما
اشتباها از پنجرۀ ديگري وارد مغازۀ بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم
گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از
چشمهايم اصابت کرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تا
عدالت را اجرا کنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و في الفور او را آوردند. لذا
فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند!
مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي که حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما
من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم.
همسايه اي دارم که پينه دوزي مي کند و او مانند من دو چشم دارد اما براي
پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا
نگذاريد مي توانيد او را احضار کنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد!
آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار کنند و چون آمد، يكي از
چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:14 توسط حدیث
|
پادشاه دانا
|
در يكي از شهرهاي دور دست، پادشاهي قدرتمند و دانا فرمانروايي مي
کرد.
مردم شهر نه تنها از او مي ترسيدند بلكه وي را نيز دوست مي داشتند.
در وسط شهر چاهي با آب گوارايي وجود داشت و همۀ مردم و حتي پادشاه
و يارانش نيز از آن مي نوشيدند، زيرا چاه ديگري در شهر نبود.
در يكي از شبها که همۀ مردم در خواب بودند، ساحره اي وارد شهر شد و
هفت قطره از مايعي عجيب در چاه ريخت و گفت: از اين به بعد هر کسي از آب
اين چاه بنوشد ديوانه مي شود!
صبح روز بعد همۀ مردم شهر به جز پادشاه و وزير از آب چاه نوشيدند و به
گفتۀ ساحره دچار شدند و ديوانه گشتند. مردم گروه گروه از محله اي به محله
ديگر و از کوچه اي به کوچۀ ديگر مي دويدند و مي گفتند: شاه و وزير
ديوانه شده اند و آنان نمي توانند بر ما حكومت کنند! بيائيم تا ايشان را از تخت
سلطنت پائين آوريم!
ماجرا به گوش شاه رسيد لذا دستور داد جام زريني که از اجدادش به ارث برده
بود را از آب چاه پر کنند.
آن را پر کردند و براي شاه آوردند. شاه از آن آب نوشيد و چون سيراب شد،
به وزيرش داد تا او نيز چنين کند. مردم شهر از اين ماجرا مطلع شدند و
شادماني کردند، زيرا دريافتند که پادشاه و وزير شهر، عقل خود را از دست نداده
اند!
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:12 توسط حدیث
|
هر کسی یه جوری فکر میکنه
|
در شهري
روزي سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديك شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي
کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ايستاد.
در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به
دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنيد، زيرا اگر دعاي
خود را با شدت بسيار تكرار نمائيد، درخواستتان استجابت مي شود و از آسمان
موش مي بارد!
سگ با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان
مي شد با خود چنين گفت: در درك آنچه در کتابها هست، کودن تر از اين گربه
ها نيست. مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود
مي آيد، استخوان است و نه موش؟!
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:2 توسط حدیث
|
اصل قضیه را فراموش نکن
|
خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب
مغازه گفت: "اين پرنده صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "آيا در
قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق آينه هستند، آنها تصويرشان را در آينه
مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك آينه خريد و رفت.
روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب مغازه
پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان
هستند". آن خانم يك نردبان خريد و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در
قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض اينكه شروع به تاب
خوردن کند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد". آن خانم با بي ميلي
يك تاب خريد و رفت.
وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغيير
کرده بود. او
گفت: "طوطي مرد".
صاحب مغازه شوکه شد و گفت:
"واقعا متاسفم، آيا او يك
کلمه هم حرف
نزد؟" آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من
پرسيد که آيا در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟" |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:58 توسط امیر
|
من يك سنت پيدا کردم
|
پسر
کوچكي، در هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا کرد. او
از پيدا کردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشم هاي باز سرش را پايين
بگيرد (به دنبال گنج!).
او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه
5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1
دلاري پيدا کرد .
يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز
31369 طلوع خورشيد، درخشش 157 رنگين کمان و منظره درختان افرا در
سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي که از شكلي به
شكل ديگر در مي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و
لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:56 توسط امیر
|
جملات حکیمانه
| |
 |
|
رنه دکارت:
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر ميكنند به اندازه كافي عاقلند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:54 توسط امیر
|
آن سوي پنجره
|
در بيمارستاني، دومرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه
داشت هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها
پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به
هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتي با يكديگر صحبت مي کردند، از
همسر، خانواده، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام
چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمار
ديگر در اين ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي گرفت.
اين پنجره، رو به پارك بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در
درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند.
درختهاي کهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا
از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور که مرد کنار پنجره اين
جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را
در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد.
يك روز صبح، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بي
جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود.
پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از
اتاق خارج کنند.
مرد ديگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را
با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك کرد.
آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين
نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي توانست اين دنيا را
با چشمان خودش ببيند.
در کمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد که :"چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده
چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟". پرستار پاسخ داد : "شايد او
خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست
ديوار را ببيند".
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:52 توسط حدیث
|
قدرت کلمات
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي
کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل
گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال جقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند
که : "ديگر چاره اي نيست،
شما به زودي خواهيد مرد".
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از
گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائماً مي گفتند که : "دست از تلاش
برداريد، چون نميتوانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد".
بالاخره يكي از قورباغه ها، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه شد و دست از
تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد.
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بيشتري
تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: "مگر تو حرفهاي
ما را نشنيدي؟". معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فكر مي کرده
که
ديگران او را تشويق مي کنند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:50 توسط حدیث
|
کيك خدا
|
پسر کوچكي براي مادر بزرگش توضيح مي دهد که چگونه همه چيزها ايراد
دارند : مدرسه، خانواده، دوستان و ... دراين هنگام مادربزرگ مشغول پختن کيك است، از پسر
کوچولو مي پرسد که
آيا کيك دوست دارد و پاسخ کوچولو البته مثبت است.
- روغن چطور ؟
- نه !
- وحالا دو تا تخم مرغ.
- نه ! مادربزرگ.
- آرد چي؟ از آرد خوشت مي ياد ؟ از جوش شيرين چطور؟
- نه مادر بزرگ ! حالم از آنها به هم مي خورد.
- بله ، همه اين چيزها بد به نظر مي رسند. اما وقتي به درستي با هم مخلوط
شوند ، يك کيك خوشمزه درست مي شود. خداوند هم به همين ترتيب عمل ميكند
.خيلي از اوقات تعجب مي کنيم که چرا خداوند بايد بگذارد ما چنين دوران
سختي را بگذرانيم. اما او مي داند که وقتي همه اين سختي ها را به درستي در
کنار هم قرار دهد، نتيجه هميشه خوب است ! ما تنها بايد به او اعتماد کنيم،
در نهايت همه اين پيشامد ها با هم به يك نتيجه فوق العاده مي رسند. |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:49 توسط حدیث
|
ارزش واقعی
|
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست
دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را
داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این
اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و
سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی
هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت.
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال
کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب،
حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش
اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی
واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با
مشکلاتی که روبهرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاکآلود میشویم و
احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از
اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز
هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم. |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:47 توسط حدیث
|
ایمان
|
مرد جوانی که مربی شنا و دارندهء چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی
نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان
به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و
همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش
را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی
روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها
پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای
تعمیر خالی شده بود! |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:46 توسط حدیث
|
سکه
|
در
خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت.
فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و
گفت: سکه را بالا میاندازم، اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت بیاید
شکست میخوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه
نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی
فوقالعادهای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از
پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً میخواستید
سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه
را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود! |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:45 توسط حدیث
|
زنجیره عشق
|
در
نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود.
در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از
اتومبيلش پياده شد. در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا به زن
کمک کند. زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش
که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد. مرد زن را که در بيرون از
ماشينش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد. گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم. بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است، ضمنا" اسم من برايان آندرسون است.
فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود، اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد. برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است. تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود، از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد. هر مبلغي مي گفت مي پرداخت، چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد. برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد
کار نکرده بود، براي کمک به يک نيازمند کرده بود، و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند.
او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود:" و آن وقت از من هم يادي کنيد". خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر کافه اي
را ديد. به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا
خانم موهايش را خشک کند. پيشخدمت لبخند شيريني داشت، لبخندي که صبح تا شب سرپا بودن هم نتوانسته بود محوش کند. آن خانم ديد که پيشخدمت باردار
است، با اين حال نگذاشته بود که فشار ناشی ار کار روزانه تغييري در رفتارش بدهد. آن گاه به ياد برايان افتاد، وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت.
پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود
پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد."
چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من
کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا
کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود".
زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود. آن شب
پیشخدمت به آن نوشته و پول فکر مي کرد، آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند. |
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:43 توسط حدیث
|
بانک زمان
|
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود. ارزش یک سال را دانشآموزی که مردود شده میداند. ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس بهدنیا آورده میداند، ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه میداند، ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد، ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده، و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند. هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند. دیروز به تاریخ پیوست. فردا معما است. و امروز هدیه است.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:16 توسط امیر
|
کفشهای قرمز
|
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، غرق در رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سفيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس... او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان راه رفتن ندارد.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:14 توسط امیر
|
شب عید
|
هیچ وقت شب عید رو دوست نداشت. مخصوصاْ شلوغی هاش رو. شب عید بود و مشتری ای او را به یاد خاطره تلخ چند سال پیشش انداخت، سالی که یک مشتری پدر و مادرش را در تُنگی بزرگ خرید و او تنها ماند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:13 توسط امیر
|
هرچه کنی، به خود کنی
|
مدتی بود که شده بود مسئول اجرای حکومت نظامی در تمام کشور. در آن مدت با بی رحمی تمام خیلی از زنها و کودکان بی خبر از حکومت نظامی را کشته بود. در سکوت آن شب صدای شلیکی را شنید، دلیلش را از سرباز ضارب پرسید. سرباز ضارب با اشاره به جسد پسر بچه گفت: هر چه گفتم ایست، گوش نکرد، نایستاد، من هم زدمش. او هم گفت : کار خوبی کردی! رفت تا جسد را که به صورت روی زمین افتاده بود برگرداند. پسر کر و لال خودش بود....
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:12 توسط امیر
|
زخمهای عشق |
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:10 توسط امیر
|
تصمیم عجولانه
|
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری دردنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک میریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:9 توسط امیر
|
دسته گل
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظهای از آن چشم برنمیداشت.
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شدهای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحالتر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین میرفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و نزدیک در ورودی نشست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:8 توسط امیر
|
تصمیم مهم
|
در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش ناراحت میکرد. روزی پدرش جعبهای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ را به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را میآزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی میشوی و با حرفهایت دیگران را میرنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها میگذارند. تو میتوانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمیتواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:6 توسط امیر
|
پیرمرد و پسرک واکسی|
پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک واکسی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی! پسرک خندید با صدای بلند؛ هرچند صدای خنده خود را نمی شنید.
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:4 توسط امیر
|
جعبه خالی
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی میکردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 سالهاشان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست میآمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! |

|
|
پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمیدانی وقتی به کسی هدیه میدهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد. |
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:3 توسط امیر
|
سگ باهوش
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد. |

|
|
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! |
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:0 توسط امیر
|
راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. |

|
|
در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» نگهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.» نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: روز به خیر مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم. من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... |
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:54 توسط امیر
|