دلم لک زده برای ۱ جرعه صداقت برای یک شانه ای که بتونم هروقت که حالم گرفته بود سرما روش بذارما اشک بریزم یک چشم مهربان که وقتی منا نگاه می کنه به عمق وجودم بی ببره ...............خدایا ای کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از بایین آمدن دست ها مستجاب می شد,ای کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست ای کاش کلمه ی حقیقت آنقدربالب ها صمیمی بودکه برای بیان کردنش نیازی به شهامت نداشت.......
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:5 توسط حدیث
|
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرورا به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنهابا بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود .شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده .
دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون".
دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خودرا عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم
". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه .اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي شناسيد ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "
- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد .
اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل،اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد:
" اِه، بروکسل چي کار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟
دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.
- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟
- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما.
دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.
دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي درنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟
- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .
دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد ودر حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .
سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو رامتوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش
کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) ازخودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدارا نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب
کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوسنشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که
روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرسمي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟
- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ،آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،...
کاش مام مزدا ۳۲۳ داشتیم
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:26 توسط امیر
|
در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودند .
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضائل و همه تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه .
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: ((بیائید یک بازی بکنیم مثلا قائم با شک))
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد کشید من چشم میگذارم . من چشم میگذارم . و از انجایی که هیچکس نمیخواست دنبال دیوانگی بگردند او چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد . دیوانگی چشم گذاشت
...یک...دو...سه... همه رفتند جایی پنهان شدند . لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد . هوس به مرکز زمین رفت . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی شد . دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم . اما به ته دریا رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی گشت . همه پنهان به جز عشق که همواره و دو دل بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست . چون می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به شماره ۱۰۰ رسید و در همین حال عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد .
دیوانگی گفت: دارم می آیم دارم می آیم و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود . زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود . بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . همه را پیدا کرد به جز عشق نا امید شده بود . حسادت گفت: تو باید گل رز را پیدا کنی که عشق دربوته گل رز پنهان شده . دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو برد و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی فریاد کشید . من چه کردم چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی . اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو . و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همراه او .

+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:39 توسط امیر
|
توي آغوش بخشاينده ي تو!!
قلبم تند تر از همیشه تپید لبخند زدم و باورت کردم
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم،
مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو
تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و
بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم.
احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و
بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به
من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نگذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو



+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:27 توسط حدیث
|
به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!
----------------
.پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی
--------------------
من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام
-------------------
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
-------------------
خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:
او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد
---------------------------
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:4 توسط امیر
|
شكسپر: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر برگشت، از آن توست و اگر برنگشت...
آدم خوش بین: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... نگران نباش، بر می گردد.
آدم مشکوک: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر برگشت، از او بپرس « چرا» ؟
آدم عجول: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر در مدت زمانی معین برنگشت، فراموشش کن.
آدم صبور: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بر نگشت، منتظرش بمان تا برگردد.
آدم شوخ: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بر گشت و هنوز هم احساس میکنی دوستش داری، باز هم به حال خود رهایش کن، این کار را مرتب تکرار کن.
بیل گیتس: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بر گشت میتوانی به خاطر هزینه دوباره نصب شدن محاکمه اش کنی، اما به او بگو که همچنان می تواند پیشرفت کند.
زیست شناس: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... او، تکامل خواهد یافت.
آمارگر: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر دوستتان دارد احتمال برگشتش زیاد است و اگر دوستتان ندارد، احتمال ایجاد رابطه مجدد غیر ممکن است.
مامور بیمه: اگر کسی را دوست داری، طرح را نشانش بده... اگر بازگشت با او قرارداد ببند، ولی اگر بر نگشت، دنبالش کن و هرگز تسلیم نشو!
فیزیکدان: اگر کسی رادوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بازگشت، به خاطر قانون جاذبه است ولی اگر باز نگشت، یا اصطحکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است.
ریاضیدان: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بازگشت طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر بازنگشت...
به سبک امروزی: اگر کسی را دوست داری، به حال خود رهایش کن... اگر بازگشت، از آن تو خواهد بود و اگر بازنگشت، تعقیبش کن و یا به اداره مهاجرت گزارش بده که حضورش در کشور غیر قانونی است!!
فروشنده: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:16 توسط حدیث
|
دوستت دارم به 21 زبان زنده دنیا
01) English : I Love You
02) Persian : To ra doost daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun
10) Arabic : Ana Behibak
11) Iranian : Man doosat daram
12) Japanese : Kimi o ai shiteru
13) Yugoslavian : Ya te volim
14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) Russian : Ya vas liubliu
16) Romanian : Te iu besc
17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
18) Syrian/lebanese : Bhebbek
19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
20) Swedish : Jag a"Iskar dig
21) Africans : Ek het jou li ...
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:50 توسط امیر
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:45 توسط امیر
|
YYYYYYYYYYYY
هیچ وقت به کسی دل نبند
چون این دنیا انقدر کوچیکه که دو تا دل کنار هم جا نمیشن
اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو
چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه نمیتونی پیداش کنی ...
( نظرتونو درموردش بگین )
YYYYYYYYYYYY
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:37 توسط امیر
|
دوست دارم بر پشت بام بلند ترين آسمان خراش دنيا درختي بکارم تا شاخه هايش در آبي آسمان پر از ستاره شوند و آن وقت بزرگترين کاج چراغاني شده دنيا را داشته باشم .
دوست دارم آبشاري از ستاره ها حوض کوچک خانه مادربزرگ را پر از ستاره کنند تا ماهي قرمز کوچک در حسرت درخشش يک ستاره در آسمان تيره شهر پير نشود
دوست دارم بر سر هر انگشتم پرنده اي لانه کند و آنگاه دستم را در گلدان بلوري بنشانم تا بلند ترين افراي جنگل جهان شود تا تلالو نور خورشيد را بر شاخسارش نظاره گر باشم
و بله جوجه هاي تازه به دنيا آمده . دوست دارم در هوايي بدون دود بدون غبار در جايي که همه چيز آبيست پرواز را آموزش دهم تا آنها مثل ما بچه هاي قفسهاي تنگ و نفسگير پرواز را از ياد نبرند
===
I Wish if I Could soW a tree on the roof of the hiGhest skY-sCrapper in the World that it’s branChes Would be full of stars in the skY blue . And Then I Would have the biGGest illuminatinG Pine around the entire World.
I Wish if on eaCh finGer of mine a bird Would maKe a nest & then I’d soW mY finGers in the CrYstalline floWer Vase of mY Grand-mother’s home , And then it’ll beCome the hiGhest maPle of the Whole junGles all around the World …
I Wish if a CataraCt of stars filled the little PisCina of mY Grand-ma’s home That the little red fiSh Won’t beCome old from the Covate of watChinG a Shine of a star throuGh the skY darklY .
And YeaH ! The neW birds have just borned . I Wish to teach them flYinG in the Clear , Blue skY in the air Without anY SmoKe , Any dust , in a plaCe whiCh every thinG is blue … That theY will never ever forGet the flYinG , just like uS : The Children of narroW & tiGht CaGes !

+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:10 توسط امیر
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:3 توسط امیر
|
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:47 توسط امیر
|
آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آموخته ام ...... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ...... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تومرا . شاد كردي .
آموخته ام ...... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ...... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ...... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ...... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ...... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ، و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ...... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:42 توسط امیر
|
خوابیده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتی برای لحظه ای ،
آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده بودم !!!»

+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:8 توسط امیر
|
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.
در این میان كرمی كوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.
و خدا كمی نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچک بخشیده است.
یادمون باشه که هیچ وقت خدارو فراموش نکنیم


فقط خدا 


+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:51 توسط امیر
|
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
...I Love you
...I Love you
...I Love you
...I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:41 توسط
|
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم.گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم
سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت
یه کم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:36 توسط
|
وقتی آدم تنها میشه وقتی تو جمع منها میشه
وقتی میگن دوست داریم اما ریا رسوا میشه
وقتی چشات منتظرن که این خدا پیدا میشه
وقتی محبت میکنی جواب میده اون با تیشه
آب نمیدن خشک میکنن ساقهء گل رو با ریشه
قیچیه باغبونی آخه همدم گلها نمیشه
چقدر تفاوت میکنه دنیای سنگی با شیشه
لطافتا با سنگدلی یواش یواش عوض میشه
فقط تو رویا میمونه شب سیاه مهتابی شه
وقتی درخت توی بهار از خواب غفلت پا میشه
شکوفه بارون میکنه امید داره بهاری شه
خدا چرا امید میدی وقتی که باز خزون میشه
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:31 توسط
|